السيد الخميني
186
ديوان امام ( فارسى )
غمزهء دوست جز سر كوى تو اى دوست ندارم جائى * در سرم نيست بهجُز خاك درت سودائى بر در ميكده و بُتكده و مسجد و دير * سجده آرم كه تو شايد نظرى بنمائى مشكلى حل نشد از مدرسه و صحبت شيخ * غمزهاى ! تا گره از مشكِل ما بگشائى اين همه ما و منى صوفى درويش نمود * جلوهاى ! تا من و ما راز دلم بزدائى نيستم نيست ، كه هستى همه در نيستى است * هيچم و هيچ ، كه در هيچ نظر فرمائى پى هركس شدم از اهل دل و حال و طرب * نشنيدم طرب از شاهد بزمآرائى عاكف درگه آن پردهنشينم شب و روز * تا به يك غمزهء او قطره شود دريائى